سوء پیشینه – زندگینامه خود نوشت عمران صلاحی

 اینجانب چندتا سرگذشت دارم. یکی سرگذشت زندگی خصوصی من است که چندان جالب و پرماجرا نیست. البته می توانم آن را هیجان انگیز کنم. مثلا از مبارزاتی حرف بزنم که نکرده ام و از کسانی شاهد بیاورم که در قید حیات نیستند و از عشق هایی بگویم که هیچ موردی ندارد.اما چه کاری است. پس بدانید و آگاه باشید که در ایران کمتر کسی حرف راست می زند. قابل توجه کسانی که می خواهند تاریخ شفاهی این مرز و بوم را بنویسند. اما بعضی چیزها هست که کمتر می توان آنها را پنهان کرد. مثل مشخصات شناسنامه ای. البته بعضی بانوان محترمه در استتار تاریخ تولد مهارتی خاص دارند. بهتر است وارد معقولات نشویم.

نامم عمران است و فامیلم صلاحی. نام کوچکم را عمویم مراد انتخاب کرده است؛ از قرآن و سوره آل عمران. ترک ها به من می گویند عیمران و فارس ها گاهی با کسره و اکثرا با ضمه صدایم می کنند. ناشران و مترجمان گاهی گیج می مانند که نامم را به لاتین با E بنویسند یا با  O. هرکس هرطوری دوست دارد بنویسد و بخواند. احمد شاملو می گفت نامش عمران است اما از اول باعث خرابی بوده است.

دهم اسفند ۱۳۲۵ در تهران متولد شده ام؛ چهارراه گمرک امیریه. البته نه وسط چهارراه اگر چه گفته اند خیرالامور اوسطها.

مادرم متولد باکو ست. در باکو نامش «رزا» بوده به ایران که آمده شده «فیروزه». فامیلش «قنبرزاده» بوده به ایران که امده شده «پناهنده». شناسنامه اش هم صادره از سمنان است.

پدرم محب الله فرزند قهرمان متولد «شام اسبی» اردبیل است که حالا نمی توان گفت یکی از دهات اردبیل. چون رفته چسبیده به اردبیل. یا برعکس اردبیل آمده چسبیده به شام اسبی. پدرم کارمند راه آهن بود. سال ۱۳۴۰ زمانی که در تبریز بودیم. در یک شب سرد زمستانی بی آنکه ما را خبر کند ناگهان به دیار باقی شتافت. می رفت قطار و مرد می ماند/ این بار قطار ماند و او رفت.

یک برادر دارم به نام پرویز، سه خواهر دارم به نام های طاهره، ناهید، ملیحه. یک زن به نام هایده و دو فرزند به نام های یاشار و بهاره. و یک عالمه شعر و نوشته. نام فرزندان طبعم را می توانید در جاهای دیگر بخوانید.

درس و تحصیل

در دبستان صنیع الدوله قم، دبستان قلمستان تهران، دبستان شهریار تبریز، دبیرستان امیرخیزی تبریز، و دبیرستان وحید تهران تحصیل کرده ام. به دلیل استعداد فراوان، سه سال در دبیرستان رفوزه شده ام و آخرش هم ناپلئونی قبول شده ام.

فوق دیپلم مترجمی زبان انگلیسی دانشکده ادبیات تهران را دارم. همان  قدر انگلیسی می دانم که یک فرد انگلیسی فارسی را. با این مدرک نیم بند فقط توانستم در سازمان رادیو تلویزیون به عنوان  کارمند اداری استخدام شوم. بعدها ویرم گرفت و ویراستار شدم. در سال ۷۵ در حالی که مسوول کتابخانه سروش بودم به افتخار بازنشستگی نائل آمدم. چون با این افتخار چرخ زندگی نمی چرخید، در یکی دو جای دیگر مشغول کار هستم.

خدمت سربازی را در تهران، تبریز، کرمانشاه و بیشتر در مراغه  گذرانده ام. با درجه گروهبان سومی. آن زمان دیپلمه ها گروهبان  می شدند و لیسانسیه ها افسر. با من نمی دانستند چه کنند، چون  هیچ کدام از اینها نبودم. اینجا دیگر تحصیلات عالیه ام رفت پی کارش. مثل خیلی از چیزهای دیگر. بگذریم.

مرگ پروین در آغاز زندگی ادبی

و اما زندگی ادبی و هنری من. قدیم ترین شعر و نوشته ای که از خودم پیدا کرده ام، تاریخ پنج شنبه ۳۰ بهمن ۱۳۳۷ را دارد. برخلاف تصور خواننده، خیلی غم انگیز است. بخشی از آن را بخوانیم؛ «از تهران حرکت کردیم و پس از یک روز به تبریز رسیدیم… در خیابان چهارم اردیبهشت، دربند کیوان، یک اتاق کوچک کرایه کردیم به ۲۶ تومان. هفت نفر بودیم. بعد از چهار روز، خواهر کوچکم پروین به یک مرض سخت دچار شد… در روز چهارشنبه ۲۹ بهمن ۱۳۳۷ پروین در بستر مرگ بود. صبح روز پنج شنبه به سختی نفس می کشید.  بعدازظهر همان روز بعد از آنکه ناهار را خوردیم، من در بیرون توپ بازی می کردم. ناگهان پسر همسایه مان به من خبر داد که مادرت چنان گریه می کند که نمی تواند روی پاهای خودش بایستد. با عجله دویدم تا به خانه رسیدم. دیگر کار از کار گذشته بود. نفس پروین بند آمده بود و چشم هاش باز بود…»

دیگر بقیه اش را نمی آورم. به قول ایرج میرزا؛ ببند ایرج ازین گفتار غم دم / که غمگین می کنی خواننده را هم. بعد از این نوشته سوزناک چند بیت هم شعر گفته بودم که بیت اولش این بود؛ کجا رفتی ای پروین / می خندیدی چه شیرین.

نوجوانی با شهریار

خیلی بچه گانه است. من آن وقت ۱۲ سالم بود. همان موقع  در دبستان نوبنیاد شهریار در محله شاه آباد (شاوا) درس می خواندم  که به اسم استاد شهریار نامگذاری شده بود. اشعار شهریار را با پنبه روی قالیچه هایی نوشته بودند و به دیوار زده بودند. توی ویترین هم  حیدربابای شهریار را گذاشته بودند. همه این ها جالب بود و تاثیرگذار. اسم کوچه هم کوچه شهریار بود که من فکر می کردم استاد خودش هم در آن کوچه منزل دارد و این طور نبود.

نخستین شعرخوانی

در دبیرستان امیرخیزی واقع در محله چرنداب، دبیر ادبیاتی  داشتیم به نام سید عبدالعظیم فیاض. مردی بود فاضل و دانشمند،  شاعر و نویسنده، خطاط و نقاش، چاق و با کلاه لبه دار. یک روز از همه دانش آموزان خواست شعری در پند و اندرز بنویسند و هفته دیگر برای او بیاورند. من هم شعری نوشتم و آوردم. فیاض وقتی آن را خواند، پرسید این را خودت سروده ای یا از جایی برداشته ای. گفتم خودم گفته ام دست مرا گرفت و برد به دفتر دبیرستان، رئیس و ناظم  و همه دبیران گوش تا گوش نشسته بودند. مرا به آن ها معرفی کرد و شعرم را برایشان خواند. من از خجالت داشتم آب می شدم. روز بعد سر صف مرا بردند پشت میکروفن تا شعرم را برای همه مدرسه  بخوانم. شعرم را خواندم. در همه مدرسه معروف شده بودم. من در کلاس هفتم بودم، اما کلاس دوازدهمی ها می آمدند و از من شعر می خواستند. یاد آن استاد گرامی باد که شاید اگر تشویق های او نبود، من توی این خط نمی افتادم.

چاپ اولین شعر

اولین شعرم پاییز سال ۱۳۴۰ در مجله اطلاعات کودکان چاپ شد، به نام «باد پاییزی» که یک مثنوی بود و اینطور شروع می شد؛ باد پاییزی بریزد برگ گل / بلبلان آزرده اند از مرگ گل.

هنوز آن مجله را دارم. در صفحه جدول و سرگرمی همان مجله مسابقه ای گذاشته بودند و سوالاتی طرح کرده بودند که هرکس به آنها پاسخ درست می داد جایزه می گرفت. یکی از سوالات این بود؛ «فرستنده باد پاییزی کیست؟» که منظور فرستنده شعر باد پاییزی بود. من این باد را از تبریز فرستاده بودم! در آخر شعر آورده بودم؛ ای خدا راضی مشو این باد بد / برگ گل های مرا پرپر کند، که همین طور هم شد یا نشد! آخر پاییز، پدرم به سفری همیشگی رفت. من آن وقت ۱۵ ساله بودم.

آشنایی با فرات و موج

بعد از مرگ پدر، به تهران آمدیم و ساکن جوادیه شدیم. با دوچرخه قراضه ای از جوادیه به دبیرستان وحید در خیابان شوش می رفتم. روزی دوچرخه ام پنجر شد. سر راهم در جوادیه دوچرخه سازی بود. برای پنچرگیری به آنجا رفتم. دیدم در و دیوار پر از شعر است. از دوچرخه ساز پرسیدم شعرها مال کیست؟ گفت مال خودم.

دوچرخه ساز، شاعر بود و اسمش رحمان ندایی. با هم دوست شدیم و رفت و آمد پیدا کردیم. به خانه هم می رفتیم و شعر می خواندیم؛ هم از خودمان و هم از دیگران. او به انجمن ادبی صائب می رفت. از طریق او، خلیل سامانی (موج) دعوتنامه ای برای من فرستاد. او دبیر انجمن بود و استاد عباس فرات رئیس انجمن. جلسات انجمن هفته ای یک بار تشکیل می شد؛ در ایستگاه اناری نواب کوچه ماه. اولین بار که به انجمن رفتم در بسته بود و هنوز هیچ کس نیامده بود. دیدم از سر کوچه پیرمردی با کلاه لبه دار و بارانی و کیفی چرمی دارد می آید. پیرمرد آمد و دم در ایستاد و از من پرسید «با کی کار داشتی؟» گفتم؛ «با آقای موج.»

خودش را معرفی کرد و گفت؛ «من فرات هستم. فرات بی موج نمی شود. الان موجش هم می رسد.» دو دقیقه بعد «موج» هم آمد. سامانی برای اینکه نشانی را فراموش نکنیم، آن را در دو بحر می خواند؛ «کوچه ماه، پلاک سی وسه» و «کوچه ماه، کاشی سی وسه». که هنوز به یاد من مانده است. این هم از تاثیرات وزن است.

 یک روز استاد فرات از من پرسید: «کجا داری می روی؟»، گفتم: «همین جا هستم و جایی نمی روم.» اشاره کرد به قد بلند من و گفت: «چرا، داری می روی به  آسمان!»

از همان انجمن صائب پایمان به انجمن های دیگر باز شد، هر شب انجمنی برپا بود. شنبه ها انجمن ایران و پاکستان، یکشنبه ها انجمن ایران و ترکیه، دوشنبه ها انجمن تهران به ریاست ذکائی  بیضایی پدر بهرام بیضایی، سه شنبه ها انجمن ایران به ریاست استاد محمدعلی ناصح، چهارشنبه ها انجمن آذرآبادگان، پنجشنبه ها انجمن های صائب، دانشوران و حافظ جمعه ها هم کلبه سعد در آب سردار ژاله. در بعضی از انجمن ها برنامه موسیقی هم برقرار بود.

آشنایی با حسین منزوی

یک شب که از انجمن آذرآبادگان واقع در امیرآباد می آمدم با حسین منزوی آشنا شدم. جوانی لاغر که دانشجوی دانشگاه تهران بود و در خانه عمویش در جوادیه زندگی می کرد و چه عموهای نازنینی، مثل پدر منزوی. از آن به بعد همه در انجمن های ادبی من و منزوی را با هم می دیدند. یک شب که پول نداشتیم از کلبه سعد تا جوادیه پیاده آمدیم و من این بیت را سرودم: با منزوی پیاده روی می کنیم ما / خود را بدین وسیله قوی می کنیم ما!

کاظم سادات اشکوری می فرماید؛دستت چو نمی رسد به عمران / دریاب حسین منزوی را!

چاپ شعر طنز در مجله توفیق

روزی یکی از بچه های شیطان جوادیه با سنگ، زد یکی از پره های دوچرخه ام را شکست و پا به فرار گذاشت. من شعری نوشتم از زبان بچه جوادیه و با همان امضا فرستادم برای روزنامه فکاهی توفیق.

روزنامه را نمی خریدم. از روزنامه ای که توی جوی آب پیدا کرده بودم، نشانی اش را نوشته بودم. یک روز که از مدرسه به خانه آمدم، نامه ای به دستم دادند. حسین توفیق نوشته بود شعر و کاریکاتورت در فلان شماره چاپ شده است هرچه زودتر خودت را به ما برسان. یک روز عصر با همان دوچرخه قراضه از مدرسه رفتم به اداره توفیق در خیابان استانبول. از سال ۱۳۴۵ عضو هیات تحریریه روزنامه توفیق شدم و در آن مکتب پرورش یافتم. اسامی مستعارم در توفیق، بچه جوادیه، ابوطیاره، ابوقراضه، مداد، زرشک، زنبور و چند امضای دیگر بود. من خود را خیلی مدیون برادران توفیق می دانم. چه روزگار خوشی داشتیم.

سال ۴۵ سال آشنایی ها

در توفیق با پرویز شاپور آشنا شدم. از طریق شاپور با اردشیر محصص آشنا شدم. دوستی من با شاپور تا آخر عمر او ادامه داشت.

سال ۴۵ در زندگی هنری من نقطه عطفی بود. سرودن شعر نو به فارسی و ترکی، همکاری با توفیق، آشنایی با شاپور، در توفیق با خیلی ها آشنا شدم: مرتضی فرجیان، ناصر اجتهادی، کیومرث صابری،  محمد حاجی حسینی، محمد خرمشاهی، غلامعلی لقایی، ابوتراب جلی، ابوالقاسم حالت، محمدصادق تفکری، غلامرضا روحانی، مسعود کیمیاگر، هوشنگ معمارزاده، منوچهر احترامی، علی بهروزنسب، بیژن  اسدی پور، سید احمد سیدنا، کامبیز درم بخش، ایرج زارع، ناصر پاک شیر و…

بعد از اینکه از سربازی آمدم، به دعوت نادر نادرپور، به همکاری با گروه ادب رادیو تلویزیون پرداختم. در رادیو با محمد قاضی، رضا سیدحسینی، حسینعلی هروی و دیگران آشنا شدم.

در گروه ادب امروز، بخش های طنز را می نوشتم. برنامه مستقلی هم داشتم به نام «زیر دندان طنز». از نادرپور هم خیلی آموخته ام. یادش گرامی باد. برنامه های ماهانه گروه ادب هم با حضور مشاهیر ادبیات جلوه و جذابیت خاصی داشت.

حلقه های شعر

شب های شعر کانون نویسندگان که در باغ گوته برگزار می شد برای من فراموش نشدنی است.من در شب دوم شعر خواندم و خیلی تشویق شدم.

از سال ۱۳۶۴ با چند نفر از دوستان شاعر و نویسنده جلساتی داشتیم که سه شنبه ها به ترتیب الفبا در منازل تشکیل می شد. جلسات سه شنبه تقریبا ۱۱ سال به طول انجامید. بروبچه های سه شنبه عبارت بودند از کاظم سادات اشکوری، اسماعیل رها، جواد مجابی، محمد مختاری، غلامحسین نصیری پور، حمیدرضا رحیمی، عظیم خلیلی، محمد محمدعلی، احمد محیط، فرامرز سلیمانی و علی  باباچاهی که دوری راه مانع حضور مداوم او بود.

همزمان با این  جلسات، داستان نویسان هم پنج شنبه ها جلسه داشتند. جلسات براهنی  هم چهارشنبه های هر ماه بود. این گروه ها گاهی جلسات مشترک  داشتند و با هم در ارتباط بودند. جلسات سه شنبه دو برنامه داشت.  برنامه اول شعرخوانی و بحث درباره شعر بود و کاملا جدی. برنامه دوم هم توام با صرف شام بود و چندان جدی نبود. سادات اشکوری  سروده بود: به برنامه دوم از ما درود / که برنامه اولی را زدود!

از سال ۶۵ با شاعران ترک زبان بیشتر آشنا شدم. دوشنبه ها در قهوه خانه ها جمع می شدیم و شعر می خواندیم البته به ترکی. یکی از شاعرانی که آشنایی با او برایم غنیمتی بود، حمیده رئیس زاده (سحر) بود. او چون نمی توانست به قهوه خانه بیاید، ما به خانه اش می رفتیم و گاهی تا صبح شعر می خواندیم. سحر از شاعران تاثیرگذار آذربایجان است که من هم از او تاثیر پذیرفته ام. هر کجا هست سلامت باشد.

خیلی از حرف ها ناگفته ماند

دیگر از چه بگویم و از که بگویم. از منوچهری آتشی بگویم که  حقی بزرگ به گردن من دارد، از حمید مصدق بگویم که همیشه «از ما به مهربانی» یاد می کرد، از سیمین بهبهانی بگویم که مثل مادرم  دوستش دارم و به او افتخار می کنم. واقعا نمی دانم از که بگویم. خوبان همه جمع اند بروم کمی اسفند دود کنم.

آدم وقتی می خواهد در اداره ای استخدام شود، از او «عدم  سوء پیشینه» می خواهند. آنچه ما داریم از نظر بعضی ها همه اش  سوء پیشینه است و فکر نمی کنیم ما را جایی استخدام کنند.

شخصی در باغی روی درختی رفته بود و داشت میوه می چید. صاحب باع سر رسید و گفت: “فلان فلان شده، روی درخت  مردم چه کار می کنی؟” آن شخص گفت: “مگر شما نمی روید برای خانمتان کفش و لباس بخرید؟” صاحب باغ گفت :”این چه ربطی دارد به آن؟” آن شخص گفت: “خوب، حرف، حرف می آورد!” حالا حکایت ماست!  با این حال خیلی از حرف ها ناگفته ماند.

……………………………………………..

زندگینامه خودنوشت عمران صلاحی پیشتر در فصلنامه گوهران،شماره سوم، بهار ۱۳۸۳ منتشر شده بود.

چهارشنبه 10 اسفند 1401
بؤلوملر : عمران صلاحی,